آن جمعه ی سیاه...

این مورد را ارزیابی کنید
(3 رای‌ها)

17 شهریور، میدان ژاله، جمعه ی سیاه و بعد ها میدان شهداء؛ واقعه ای بزرگ به زعم اندیشمندان معاصر و نویسندگان تاریخ انقلاب اسلامی، به حق آغازی بوده است بر فرایند سرنگونی یک استبداد 50 ساله.

پیرامون واقعه ی خونین هفدهم شهریور (1357)  نقل ها بیشمار است و راویان بسیاری کوشیده اند با تکیه بر اسناد تاریخی و یا گواه شاهدان حاضر در صحنه از چند و چون این جمعه ی سیاه بگویند. درخصوص آمار شهداء و تعداد مجروحین و ناپدید شدگان در این واقعه ارقام متعددی نقل شده است. از روایت رسمی حکومت پهلوی، یعنی 90 کشته گرفته تا آمار های ارائه شده در آثار میشل فوکو (اندیشمند و تاریخ نگار فرانسوی) یعنی تا چهار هزار کشته. و البته مضحک تر از همه، روایت تعدادی از عناصر اپوزیسیون که نه تنها تعداد شهدای هفدهم شهریور را صرفا تا به میزان ده ها نفر تقلیل داده اند، بلکه همچون علیرضا نوری زاده، سلطنت طلبان  و دیگران، سعی در پالودن چهره ی پهلوی ها داشته و مقصران بی چون و چرای این ماجرا را در میان شهداء و انقلابیون جسته اند!

اما واقعی ترین این روایت ها از آن کسانی است که خود در قلب این واقعه، شاهد بی واسطه ی مظلومیت قربانیان قساوت پهلوی ها بوده اند. ما نیز با تکیه بر همین مفروضه، سری به آرشیو مرکز اسناد انقلاب اسلامی می زنیم:

بخشی از خاطرات یوسف فروتن، شاهد عینی ماجرا:

"...تعداد زیادی پلیس حضور داشتند كه اجازه ی ورود به داخل میدان را نمی‌دادند. این وضعیت نشانگر جریانی سازمان ‌یافته بود. وسط میدان یك جیپ قرار داشت و چهار طرف آن را ماشین‌ های پلیس احاطه كرده بود. نیم ساعت بعد، یك هلی‌كوپتر نیز بالای میدان آمد. لحظه به لحظه به شمار جمعیت افزوده می‌شد، مردم در مسافتی حدود 100 تا 150 متر ایستاده بودند. ما نیز جلوتر ایستاده بودیم. هر از چندگاه نیز بلندگوی پلیس اعلام می‌كرد: «متفرق شوید.» اما مردم نه تنها متفرق نمی ‌شدند، بلکه شعار هم می‌دادند. وسط میدان چند ردیف سرباز سلاح‌ هایشان را روی سه‌ پایه‌ های مسلسل «ژـ3» گذاشته و با اختلاف یك قدمی از آن ‌ها، سرباز هایی بدون سه پایه، ولی مسلح ایستاده بودند. یك ربع از ساعت ده گذشته بود كه از هلی‌كوپتر فرمان دادند: «هر چه زودتر محل را ترك كنید.» بعد از آن افسر لاغر اندام و ورزیده ‌ای در گوش نفر به نفر سرباز ها زمزمه ‌ای كرد. بلافاصله بعد از آن سرباز ها اسلحه‌ هایشان را بالا آورده و همه را از ضامن خارج و تیراندازی شروع شد و جمعیت حاضر روی یكدیگر ریخته شدند.

من هم بلافاصله زیر یكی از چهارچرخ ‌های میوه كه در همان نزدیكی افتاده بود رفتم و از بین سوراخ پارچه‌ ای که روی گاری میوه کشیده بودند محوطه را نگاه می‌كردم. جمعیت مثل هیزم‌ های قطعه ‌قطعه شده روی زمین افتاده بودند، یكی الله ‌اكبر می‌گفت، یكی فریاد می‌كشید و هر از گاهی سرباز ها نیز جلو رفته و مردم را به رگبار می ‌بستند. صحنه بسیار تكان ‌دهنده‌ای بود. مردم نیز الله ‌اكبر می‌گفتند و متفرق می‌شدند. سمت ما سه تا چهار بار به رگبار بسته شد. در پایان با فحش و تندی همه را تهدید کردند که متفرق شوند. همه پراكنده شدند، من اطلاعی از برادران همسرم که با هم بودیم نداشتم.

حدود سی‌ دقیقه زیر چرخ بودم و هر لحظه احتمال می ‌دادم دوباره همه را به رگبار ببندند، تا اینكه در فاصله دو‌‌ متری ‌ام یكی از همسایه ‌ها مرا به منزلش دعوت كرد. حدود هفتاد نفر دیگر نیز به آن خانه‌ پناه آورده بودند. صاحب‌خانه به همه آب می‌داد. بیشتر افراد اوضاع و احوال مناسبی نداشته و برخی مجروح شده بودند. بعد از گذشت مدتی كه سرباز ها از میدان دور شدند عده‌ای از مردم از فرصت استفاده كرده و جلوی اتوبوس دوطبقه‌ای را گرفتند، راننده آن بلافاصله فرار كرد، سپس آن را معلق كرده و به آتش كشیدند، با این اقدام مجددا تیراندازی شروع شد. این جنگ و گریز بیش از چند ساعت طول كشید. سرباز ها همه گذرها را كنترل و به هیچ كس اجازه ورود و خروج نمی‌دادند. پشت در خانه ‌ها آمده و فحش می‌دادند و می‌گفتند: بیرون بیایید، سوراخ سوراخ می‌شوید. تا ساعت 7 بعد از ظهر در خانه زندانی بودیم. بعد از آن افراد یكی ‌یكی از خانه، بیرون آمده و دیگر سرباز ها به آن‌ها كاری نداشتند. اما اگر چند نفری بیرون می‌آمدند شلیك می‌كردند.

كشتارها بسیار جدی بود. برخی می‌گفتند چهار صد نفر، برخی می‌گفتند هزار نفر، اما خود من بنابر مشاهداتی كه داشتم بر این باورم که از هشتصد تا هزار نفر كمتر نبود به‌خصوص كه بعدها شنیدم داخل مسجد محله شهید محلاتی رفته و آنجا زن ‌های زیادی را به رگبار بسته بودند. در مورد جنایات این روز قصه‌ های مختلفی بر سر زبان‌‌ها بود، از جمله اینكه تا آخر وقت خون می‌شستند، در كمپرسی تحویل جنازه‌ ها، افراد زنده و زخمی نیز بوده‌اند و ...

مبدیان

18 شهریور 1400

نظر دادن

برای ارسال نظر، تکمیل موارد ستاره‌دار (*) الزامی است.